تبليغاتX
به وبلاک مقاومت خوش آمدید - سيما ثمر ! من آمدم ؛ طناب دارت بکجاست ؟
این وبلاک برای شما معلومات در مورد مقاومت مردم افغانستان را بیان خواهند کرد

سيما ثمر !  من آمدم ؛ طناب دارت بکجاست ؟


نور احمد رجاء
image

بيوگرافي خیالی


 باقادرخان کودتاکردم وباتره کي کابينه تشکيل دادم وبه مشورت بامن تره کي درظرف سه ماه هشت فرمان صادرکرد ؛ سپس بنا به مقتضيات سياست ؛


          اورا باروزی خان بداخل گارد خفه اش کردم ؛ باحفیظ الله امين به قلع وقمع مردم که ازقبل  دست داشتم ؛ بيشتر دست یازيدم بامشورت های خاص من امين ارتباط های پنهاني را باامريکا دايرکرد ؛ ولي دريغ از روزگار وشيطنت روسها که اين نقشه سبب سرنگوني اوگرديد.


      ببرک را بيشتر ازسايرين ميشناختم هرچند بخاطريکه اوراتنهاگذاشته بودم ازمن دلخور بود ؛ اما اوميدانست که من چه کسي هستم ؛ همانطوريکه شما خواننده محترم بعد ازخواندن اين نامه مرابهتر ميتواني بشناسي .


            درلشکرکشي روسها بيرق شادماني را باهردو دستم بدرازای 11 متر بلند نمودم ؛ دروطنفروشي من وببرک کارمل رقباي همديگر بوديم ودرنداشتن شخصيت ملي وچهره انساني گاهي من از او پيشرفته ترمينمودم ودرنهايت پيشنهاد استعفا ومتن استعفا نامه اش را من ترتيب وآماده نمودم وبدست جنرال روس سپردم.


           در آغاز کارداکترنجيب الله مشي مصالحه ملي را ديکته داشتم ؛ اما نه بخاطر رفاه وآرامش مردم وپايان دادن به ستيز وجنگ بلکه به خاطر نيرنگ های که درکله داشتم.


در روز تسليم دهي قدرت راننده داکتر وکيل بودم ؛ واز اين فرصت حد اکثر استفاده را بردم تحت عنوان چهره مصلح به بود وباشم باجهادی ها پرداختم.


ازآنجايکه کُشت وکُشتار انسانهاي مظلو م وبيگناه سبب آرامش روحي ام ميگرديد ؛ درجنگ های تنظيمي کابل درکنار هرقوم بکشتار قوم ديگر دست زدم ولي به اينهم آرام نشدم ؛ خودم را به جناب حکمتيار رساندم.


            بمن مجالي معرفي شدن بدهيد آن استعداد عنکبوت را درتنيدن تار دارم که مگس هارا بقيد گيرم  و بدنبالم بکشم درکله ام برابر به هفتاد پشتم ذخيره های گوناگون دارم .


            آقاي حکمتيار را همخونم یافتم ؛ از او يک خواهش کردم : بمن اجازه بدهيد که در وقت فير راکت بخانه های مردم مظلوم وفلک زده کابل ( الله اکبر ) آنرا من نعره زنم وموفق گرديدم واين دوران نيزگذشت وعطش سيری ناپذيرم در ريختاندن خون بيگناهان و ويرانه ساختن خانه وکاشانه مردم که درخونم فورانِ به شدت آبشار نياگارا و به ارتفاع قله اورست داشت فروننشست .


ازچشمانم شرارت وازلبانم گفتارجنايت آميز سرازيرميشد ومن معتاد بودم ؛ اعتيادم تنها وتنها بيرحمي وشقاوت قلب بود که باانجام آن وبکشتارگاه روان ساختن چند غريب دردمند نشه ميشدم.


           جلسات مذاکره بجهت همديگر فهمي حاکمان جديد درنظام اسلامي افغانستان هرگاهي ازسرگرفته ميشد وهميشه همان روش کج دار ومريز حرف های سياسي بود ؛  وباتوپ وتانگ بستن بعدی مردم نتايج خود را بثمرميرساند.


           حرکتي بظاهر آرام وصلح آميز که نشئت آن ازخواب ديدگي ملاعمر سرچشمه گرفته بود تحت عنوان طالبان که درخارج خاکه وخاکستر وتشکيل وبرنامه آن ساخته شده  بود باقدم های موفق وارد کشورشد ؛ وآن خواب بمدت پنج سال خواب را از چشمان  همه ربود هراسي بدلم چنگ زد   وخودم را  دريک قدمي بازنشسته گي احساس کردم .


           ای واي ؛ اين ملت ميخواهد به صلح دسترسي يابد؟ نتوانستم تحمل آنرا بپذيرم وبزودی روانه پاکستان شدم وباتوسل به جنرال موسي  که از دوستان قبلي ام بود ومن او خاطرات جالب وبياد ماندني داريم وبه پيش همديگر افشاء هستيم؛ از او خواستم که فقط مرا هرطوري ميشود به نصيرالله بابر برساند.


 که نه تنها او مرا به نصيرالله بابر رساند که حتي مردانگي ديگری از خود بيادگارگذاشت وبرنامه خوش خدمتانه و وطنفروشانه ودست داشتن درکشتارهای وحشيانه من را به بابر بازگو نمود و بابر بهمان برخورد اول باتبسمي لقب قابيل  زمان  ودستياره شيطان را برايم  داد وشايد اولين باري باشد که در زندگي درباب معرفي ام بارجال سياسي من از شانس استفاده بردم نه از استعداد.


 


           روزي نصيرالله بابر بمن تلفن کرد وخواست که باسفر کاروان ترانسپورتي او بصوب ترکمنستان همرائي داشته باشم ؛ اين سفر باشاهکاری وشيرين کاری های وطنفروشانه من به  انجام رسيد ودراخير نصيرالله بابر آفرين ها نثارم نمود.


           دراين سفر پرخاطره وپر مخاطره وقتي نحوة عملکرد خاينانه ورذيلانه ام را بابر مشاهده نمود وارادتم را به بيگانگان ديد؛ ازاصل ونسبم پرسيد ؛ چيزي که خودم نيز از آن آگاهي نداشتم ويااصلا براي خودم آن احترام را نميخواستم.


          مثل معروف است :   ( کسيکه بامادرش زنا کند ؛  باديگران چه ها کند ) حرام زاده وحرام زاده گاني که ارضيت کشور را اساس دسترسي به امکانات ميدانند وعزت خود را درخواري وپستي کشور وملت خواستارميشوند؛ سزاوار آن نیستند که نام پدر خود را بزبان آرند و یا خود را وابسته به قبيله ومردمي بدانند.


           نصيرالله بابر همواره مورد نوازشم قرارميداد ومن بسي خرسند ؛ تااينکه روزی درجمعي جهت دستيابي بقدرت وسهم من صحبت شد.


           گلويم را صاف نموده وگردن ذلت بارم را راست گرفتم که معلوم است يکه تاز اريکه های زشت وپليدی وجرثومه فسادی مثل من بايد مقام شامخی نزد باداران داشته باشد؛  کسيکه ازدر ملت رانده به درگاه بيگانگان فرا خوانده شده است ؛ کسيکه ناموس وطن را باهمه پوشيد گيهايش عريان ودست بسته ودو دسته بديگران تسليم ميدارد.


بااينهمه اميد واري و بلندپروازی های که سبب نخوت وغرورم شده بود؛ درکمال بدبختی مشاهده کردم که درصف مديريتِ برايم مقامي را قايل اندو....


           درجمع کثيری مشمولان آی اس آی و.... خودم را سامع وبدون نظردهنده نظاره گرقراردادم وبمحض اينکه جلسه پايان يافت دست بابررا گرفتم وگفتم : اي پست تر ازمن اين بود جواب آنهمه خوبيهايم ! بابر باعصبانيت فريادی کشيد و به سختي خودش را آرام نمود وگفت :


            چه خيال ميکني ؟ خودت کيستي وچه فروختي ؟ چه کسي هستي؟ گفتم وطنم ؛ مردمم ؛ حيثيتم ؛ شرافتم وجدانم و.... ؛ بابر آرام شده بود وگفت خطا ميکني ؛ توذره هستي ؛ ماباسخاوتمندي های ما جاي برايت درنظر گرفتيم؛ اين وطن ومردم آن چندين سال است که درگروما وبعد بمافروخته شده است وغلامان ما آن کساني اند که توحتي غلام آنهاهم نميشوی ؛ وگذشته از اين ؛ ما پاسخگوي ديگرانيم  وافزود : عموسام را ميشناسي به آهسته گي گفتم ارباب بزرگ را ميگوئيد؟ ادامه داد ماهم درگرو اوهستيم ودست ازپا خطا کرده نميتوانيم.


           آيات یاس وگفتارسخت بابر بيش ازحد نوميدم کرد ؛ اما ازحق نگذرم که بابر بازمرد نگهداشتن اين هنر بود که هرکسي را ولو به تار موي دربند نگهدارد وبرای تسلي من گفت ؛ تو نميداني تودوخواهر گم کرده داری که بعد ها آنهارا مي يابي وپلان های اصلي يک حصه بزرگ ومرکزی آن بوسيله آنها تطبيق وعملي ميگردد. ودر آنوقت باز جايگاهت را درکنار آنها مورد بازنگري قرارخواهيم داد ؛ تو درکنار آنها بکار گرفته ميشوي وادامه داد : صحنه سياست  ميدان زادن کودک 9 ماهه نيست ميدان اسپ دواني  براي يک عصر ونسل است ويک قرن بکارگرفتن وپس وپيش نمودن.


غمي جانکاه برجانم چنگ زد که :


          


 سيل ازسيلاب بارخسار گرد آلود رفت 


                           زود ميمالد فلک روی ستمگر رابخاک


 


           شکست خورده وناکام وتير خورده مانندی گراز وحشي درحاليکه از زندگي رسوا وشومي که بدست خودم به آن رقم زده بودم بسوی کشوری که ديگر هيچ حقي به آن نداشتم وبسوي مردمي که ريختن خونم بدست هريک از آنها روا ومباح بود به افغانستان برميگشتم.


 باتمام بي حیائي هاي که دارم ؛ اين حق را بخودم نميدهم که کشورم بگويم وهمان است که افغانستان مينامم.


بارسيدن بمرزها چشمانم را بستم ونداي دروني بيشتر آزارم ميداد ؛ کاش اين مرد بي وجدان وپست ؛  وجداني نميداشت .


کاش اندک دانشي نميداشتم؛ خطاکاري هايم لکه هاي ننگي بود که همچون گاو سياه با پيشاني اي سفيد مرا مينماياند ولي من يک تفاوت داشتم اينکه من گاوي سفيد بودم باپيشاني سياه واين تفاوت را از گفته نصيرالله بابر بخود بلقب گرفتم که او گفت:


غلامان ما آن کساني اند که تو....   بهرحال سبزکرباس وسرخ کرباس همه سر وتهي يک کرباس ؛ مزدور ؛  همان غلام وغلام همان فرمانبردار وهمه هيچ کاره تاسری خور ودرمانده...


           درتاريخ بيشتر گناهکاران آناني اند که سند تحصيلات شان شامل فراگيری سالهاي درس بوده همچنانکه بيشتر سرافرازان تاريخ کساني اند که سند تحصيلي شان به بهاي زحمات شبانه روزی صفحات زرين تاريخ را بخود اختصاص داده است.


تصورميکردم که بمحض اينکه پايم را بزمين افغانستان بگذارم کودالي بزيرپايم باز ميشود ومرا مي بلعد ودر اعماق خاک سياه دفنم ميدارد اما:


چوب را آب فرو مي نبرد حکمت چيست ؟ :


                             شرمش آيد زفروبردن پروردة خويش .


 


           مدت مديدِ سرخورده ومايوس ونااميد ازهمه جا همچون سگِ ولگرد به هردری تبصبص داشتم ولي بنحوي دَورة رياکاريهايم به آخر رسيده بود ؛  بناگاه پيروزی طالبان جرقه اميدی بود که روشني بخش آن گرديد که من بايد از فرصت استفاده ببرم اين بود که خودم را به غرزی خوا خوگي  رساندم درکنار او بهرطرف شتابان شدم تااينکه داکترنجيب را آوردند بعد ازسماجت لفظی غرزی خواخوگی داکترنجيب را هدف قرارداد وباشليک باو من ميگفتم بپايش بزن ؛ بپايش بزن ؛ اواز لحن آمرانه من خشمناک شد وگفت چي ميگي ؟ گفتم بپايش بزن که سوزناک رنج بکشد وبميرد ؛  هيچي ؛  خشمگينانه غرزي بمن نگاهي کرد ومن زنجير را بگردن نجيب مي بستم ؛ شايد درتخم بشريت مزدور ولاابالي مثل من کم يافت شود ولي بااين وجود شمه از بيان حقايق را ناچارم بگفتن بگيرم در زمانيکه زنجير را بگردن نجيب مي بستم ؛ دردلم اين شور بود وندايي مخاطبم قرارميداد ؛ اي لعنتي ؛ نجس ؛ اي مردار خوار ؛ خاک عالم بسرت توکه نامردی هاي پاکستانيهارا ديدي واز اين آسیاب ميآيي همين مردکي که زنجير را بگردنش مي بندي پاکستانيهارا از تو بهتر شناخته بود واينقدر مردانگي ازخود نشان داد که تسليم مشتي نامرد نشد ؛ وای برتو. شايد همين انديشه بود که فرار کشورهای بيگانه شدم.


 


           اواخرنيمه دوم سال 2003 بود  ازاتوبوس پياده شدم وتاکسي را دست دادم که مرا به شهر نو کابل برساند نرسيده به شهر نو ماشين بنزين تمام کرد وراننده از ماشين پياده شد ويکتنه ماشين را ميکشاند بسوي تيل فروشها منهم پياده شدم وکمکش کردم رسيدم به تيل فروشي که در کنار راه ايستاده بود وگفتم بريزتيل راننده گفت به آن يکي ديگه ميرويم ؛  من گفتم چه فرقي دارد ؛ توهم نوکرت را يافتي ؛ راننده به آهسته گي گفت اومرد جهادي است من از او تيل ميگيرم .


           بااين گفته شاهرگم را قطع ميکرد ؛ عصباني شدم وگفتم بيا بريز مراعصباني نکن ؛  ولي گويا که او بمن هيچ ارزشي قايل نبود شايد در دلش الهام شده بود که اين مردک هيچ کس وهيچ چيزی نيست وهيچ کسي هم نبايد براو احترامي قايل شود ؛ بيشتر ناراحت شدم وگفتم اي مردک باتوام که نزديک همان مرد رسيديم وهمان تيل فروش نيز بکمک راننده شتافت وماشينش را تلنگ داد.


درحين تيل گيری چنان آنهارا گرم سخن ومهربان يافتم که برحسرتم افزوده شد وفرياد کشيدم که ياالله بيا که برويم راننده آمد ومن گفتم دلت خوش است جهادي ديگه کيست مثل خودت رايافتي.


راننده به آهسته گي ماشين را بکناري کشيد رويش را بسويم برگرداند و مخاطبم قرارداد :


           جهادي هماني که نگذاشت روسها زنان شمارا به ...  جهادي همانهاي اند که نگذاشتند ارتش سرخ روس دختران شما راحامله وباردار سربازان خودکنند ؛ جهادي هماني است که سرتعظيم به هيچ نامرد وطن فروشي فرودنياورد؛ جهادي آنهايي اند که ازبرکت نام ونشان آنها تو وامثال تو درخارج ازکشور بجايگاهي رسيديم و نکتايي دارشديم ؛ جهادي آنهائي اند که ديواری ازگوشت را درلابلای توپ وتانگ های دشمن بجهت جلوگيری تجاوزات شان سپر قراردادند. جهادي همانهايکه  وارثان برحق اين سرزمين اند. جهادي يعني همه مردم  ناموس دار اين سرزمين ؛ جهادي همان مرد مسلمانيکه قدم بقدم اين سرزمين را  بخون خود نگهداشت و حال تني چند دلالان محبت وشغالان سياست دل پرعقده خود را که ناشي ازبيغيرتيهای خودشان است برسر فرزندان برومند خالي ميکنيم و… اوخيلي سکس صحبت ميکرد اينقدر بد دهان بود ودشنام های  را مي يافت ونثارم ميکرد که از زهر تلخ تر بود و  چنان زير رگبار گفته هايش قرارگرفتم که مجالي بمن نميداد ؛ ازبس ترسيده بودم ميگفتم :


     مکرر گفتمش بامدح وتشويش  


                        که گه خوردم غلط کردم به بخشيد.


واو مي افزود که :


تومردک ياوه گو ي که بجندک ريشه دار وتو نداري وبه ميکرسکپ غيرت دروجود تو يافت نميشه ميگي جهادي ديگه کيست. نميدانم اين خصوصيات مرا او ازکجاميدانست ؛ بعدها فهميدم که اساس حديثي از پيامبر اکرم است که مؤمن چيزي را بدلش مي بينيد که ديگران به چشم نمي بينند.


يک صد افغاني را ازجيبم کشيدم وآهسته درب ماشين را گشودم که پياده گردم واو بيشتر سرخ وکبود و لحن او شديدتروبر افروخته ترميشد واهانت های کرد که تازنده باشم ازيادم نميرود وبهمان ادامه شماتت های زشتش صد افغاني را تکه تکه کرد بدهانش گذاشت وجويد وسپس راستاي پيشانيم را نشانه گرفت .


        درماشين راگشودم و  جِستم ودو باره به نزد همان تيل فروشها برگشتم ومانند برگ بيدميلرزيدم که او پدال گاز ماشين را فشرد ورفت ؛ آن جوانک نزدم آمد وگفت چه شد؟ گفتم هيچي و منتظر بودم که ماشين ديگری بگيرم که يکبار ديدم همان ماشين کنارم ایستاد و بمحض اينکه اورا دوباره ديدم ترسيدم ودلم ميلرزيد ومانند لبوی سرخ شده بودم لبانم خشک و آب دهانم را بزور قورت ميدادم چشمانم بسياهي ميرفت پاهايم شُلي ميکرد  ( البته من دل ميگويم , دل درون کالبد آدم وطن فروش نيست ؛  تکه اي گوشت مرداری است ) و آن جوان تيل فروش گفت شير آقا جان چه شده است ؟ من به اهسته گي ولرزیده  دويدم پيشش وگفتم نام شما ؛ نام شما  ؛ نام ؛؛؛ شير آقا است ؟ باقهر و خشونت گفت ها .


 گفتم نام من  روباه است و شير باروباه نميجنگد ؛ نه ؟ تبسمي نمود وگفت نام پدرت  : از خوشي به پيراهن نميگنجيدم وگفتم شغال ؛ خنده اش گرفت وگفت عجب شجرة؛ ومن گفتم شجره خبيثه اي نه ؟  مکثي نمود وبسويم نگاهي حقيرانه انداخت وگفت گوش کن  ؛ گفتم ميشنوم  ؛ هیچوقت نشيمنگاهت را با شاخ گاو نجنگان ؛ او خيلي بي پروا کلمه ديگری بکار برد من بخودم حرمت گرفتم و جمله اورا مؤدبانه ساختم آنوقت متوجه شدم که از ترس بکس لباسهايم را بماشين گذاشته بودم.


           بکسم را گرفتم وباآن جوانهاگرم گفتگو شدم و بنا به تعارف زياد آنها شب را به خانه شان رفتم وباکمال تعجب ديدم در زير زمينی اي يک خانه مرطوبي را بدسترس دارند بهرحال برای من قصر دلگشا مينمود.


         چوتن آرام ميگيرد چه درکوخي چه درکاخي


                       چه خواب آمد چه درتختي چه درپهناي ديواری.


از آنشب من درکنار آن جوان تيل فروش و آن معلول سيگار فروش جمعي داشتيم وصحبت های که من بدستاورد های رسيدم که هرگز آنهارا به بهاي از دست دادن جانم از دست نميدهم.


           هيچ برخورد واندیشه وموضع گيری شير آقا جان واينکه چطور ازمن روباه وبيغيرتي ساخت از ذهنم دور نميشد ؛ در لابلای صحبت ها پرسيدم که اين شير آقا ازجهادی ها است ؛ گفتند نه حتي برادرش بدست جهادي ها کشته شده ؛ غوغای بدلم افتاد ولي خونسردانه گفتم که امروز ازجهادي ها  حمايت ميکرد ؛ دوست معلولم گفت همه ازجهادي ها حمايت دارند همه اين ملت  جهادي اند ؛ مشتي مزدور منفور وظيفه دارند که :


               ماه فشاند نور وسگ عوعو کند     


                             هرکسي برفطرتي خود مي تند.


          


           مي انديشيدم که اگر سلطان محمود غزنوي حيات ميداشت وبه عوض گروه بندي هاي که از اعراب وترک وهندو  و ..... درزمان لشکرکشی وفتوحات خود داشت ؛  حالا از نسل ونژاد ازبک وهزاره وترک وتاجيک پشتون ؛ عرب و...  لشکري ترتيب ميداد ؛ اين کشور خود به قاره تبديل ميشد ولي حيف که درجنگل هم جای شغال است وهم جاي شير.


 


           شبِ ديگر از دوست جوان تيل فروشم پرسيدم که بدون جهاد هم ميشود آدم مجاهد شد؟ اوگفت جهاد تنها به گرفتن تفنگ وجنگ نيست ؛ گفتن کلمه حق هم جهاد است ؛ بانوشتن هم جهاد است ؛ باموضع گيری هم جهاد است و… .


پشتم را از ديوار کندم و بخودم تکيه زدم ؛ راست و دوزانو نشستم درفکری عميق فرو رفتم :


           ابراهيم پيغمبر علم توحيد را برافراشت واز آتش نهراسيد ودربين شراره  ولهيب آتش جبرائيل ميگويد چيزی ميخواهي ؟ حضرت ابراهيم ميگويد اما نه ازتو ؛ ازپروردگارم ميخواهم .


 موسي برعليه فرعون زمان بمبارزه برخاست وپيروز شد ؛ عيسی با به صليب شدن خودش درس و روشي را موفقانه به پيروانش بيادگار گذاشت.


            محمد(ص)  آمد و امي بود ؛ امتي را از غرقاب منجلاب نجات داد وپيروانش را حد واندازه نيست ونواده پيغمبر پيروزی خون را برشمشیر ثابت ساخت ....


 


             درکشورخودماملتي تهيدست ومشتي مردمي بيسواد حاکميت هاي زور را سرنگون ساختند وتئوري هاي فيلسوفان را بباطله داني تاريخ سرازیر کردند و تحولي را دريک امپراطوری وسيع ايجاد نمودند وکشورهای را  به آزادی رساندند و .....


جسمم درحضور دو دوست ونگاهم عميق شد انديشه های از ذهنم خطور داشت که ديدم حافظ شيرازی نشسته و مينويسدکه :


             کمتر از ذره نَه پست مشو مهر بورز  


                             تابخلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان


          


           دامن دوست بدست آر وز دشمن بگسل     


                              مردیزدان شو وفارغ گذراز اهرمنان


           باصبادرچمني لاله سحر ميگفتم


                   که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان؟


 


باصدای دوست معلولم بخود آمدم که ميگفت پنج کتابي ميگيرم که برايم درس بدهي ؛ سری تکان دادم وبدلم گفتم من ازتو درس ميآموزم وتو ميخواهي ازمن سواد بياموزي وگفتم :


اگر بودی کمال اندر نوِیسايي وخوانايي


                       چرا آن قبله کُل ؛  نانويسا بود  وناخوانا ؟


         دربود وباشم پيش اين دوبرادر بيسواد جهادي درس شرافت وعزت نفس از دست رفته وبرباد شده را دوباره در آغوش گرفتم آنهم درکمال بيداري و آگاهی مهمتر اينکه باتحرکِ گرم وآتشين .


            مني که بهمان بدنه وتکة يخي ميماندم که کشتي تيتانيک را بسقوط کشاند هم اکنون بکشتي ساخته شده حضرت نوح را شبيه شدم  وآنهم در برهه اي که منجلاب حوادث زمان ملتي برومند ومسلمانِ همچون ملت افغان را درکام آب طوفان نوح که خيزش آن از تنور سرچشمه گرفته بود بهلاکت ميکشاند وآموختم وطن دوستي را و پاکي را  .


 


آنجا که رابطه اي صادقانه ومخلصانه باخدا است غم وناراحتي جای ندارد وهرپريشاني را بااداي چند رکعت نماز ميشود برطرف کرد؛ دوست معلولم يک کلام از نداشتن دوپايش شکايت نداشت ولي از نداشتن وضوء صحبت ميکرد.


 وديدم که اين معلول چقدر در انجام نماز توجه دارد يک نماز او فوت نميشود برخلاف من که يکبار رويم بقبله نميشد که حتي تاثير نماز را به بينم و به بينم در اين امري که اينقدر تاکيد شده چه سري نهفته است؟. آيا واقعا شاهراه سعادت ورسيدن به نيکبختي ها است و ياچطور ؟ واينک مي بينم غفلت چه آتشي برزندگي هر مسلمان ميزند که باهمه مردم بگفتن درد دل هايش ميپردازد که از آنها کاري هم ساخته نيست اما به پيشگاه چاره ساز بزرگ به چاره جويي نميپردازد.


           تصميم آدم شدن  درنهادم زنده شد بخود آمدم ولي عجبا که سبب نجات وبخود آمدن من  دومرد بيسواد شدند باري به اين فکر افتادم که تعجب نبايد کرد؛ پيامبر امي تاريخي را به بشريت بيادگار ميگذارد که تا دنيا دنيا ست هيچ قدرت وامپراطوري اي نميتواند ريشه های چه ؛ که حتي يک ريشه آنرا از بيخ برکند.


 باحضور دو دوست بيسواد بيان داشتم که شاهد باشيد که من لباس جهاد ميپوشم وسه نفری باهم دست روی هم گذاشتيم وخدارا شاهد گرفتم که بقولم صادق ميمانم .


                 مدتها بعد بسرا غ تيل فروش جوان و سيگار فروش معلول که دو تکيه گاه يعني دوپايش را مين دشمن از او گرفته بود رفتم  فقط دانستم که سيگار فروش بایسکل دستي اش زير ماشين رفته وبرحمت حق پيوسته است وتيل فروش جوان هم درانفجار حمله انتحاري درمقابل وزارت داخله شهيد شده است  و کنون من ماندم وبارتنهايي اين رسالت وآن پيمان .


سيماجان  !  من حالا خواهران گم شده ام را که نصيرالله بابرميگفت پيداکردم هرچند نتوانستم بخاطر جدايي خط ومشي فکری تماسي باتو بگيرم و احوالِ از ملالي جويا داشته باشم.


         من ازتصميم بمرگم برنميگردم وهمانطورجهادي ميمانم و شما برعليه من هستيد راه جدا شده تنها يک راه دارد اينکه شما برگرديد ودست برادر وطنفروش خودرا که بدست دو بيسواد جهادی براه راست سوق خورده است بگيريد . هم دستم را هم روشم را.


باوربکنيد به رستگاري ميرسيد ؛ شما فعلا هنده هاي جگرخواري هستيد که جگر حمزه هاي زمان را ميخوريد  ؛ اگر سمبل وممثل ايده شما خارجي هاباشند ميشود که از خود ژاندارکي در چهره مردم کشور وصفحات تاريخ بيادگار بگذاريد واگر وطن دوست شديد ما ملالي ها وناهيده های داريم که افتخارما وافتخارتاريخ ماهستند. واينرا راهم بدانيد ما به زينب (ع) زمان نيز احتياج داريم هرچند تداعي کننده راه حضرت زينب حرفي بگزاف است ؛ اما اميدی هست .


           راه ديگر اين است که اگر همان راه را محکم بدست داريد من آماده هستم که بيايم بعوض همه جهادي ها تنها بخاطريکه شما سرفراز شده باشيد وحرفي براي گفتن داشته باشيد ؛  طناب دار را بگردنم مينهم وشما دوخواهر صندلي را از زيرپايم بگيريد  تاسبب آرامش دل شما شده باشد وبکشتن جهادی اي به افتخار نايل آييد.


جرم من درپيشگاه مردم هرچند سنگين وغير قابل عفوه باشد ؛  من برگردن ميگيرم ؛  اما گناه من درپيشگاه ديده بان حقوق بشر ودست اندرکاران وهمفکران آن يک چيز است ؛ اينکه من چرا بيعت جهادي نمودم وشايد کشور وملت مرا ازهمه آن جنايت ها ببخشند ؛  اما ديدبان حقوق بشر وهمکاران او هرگز نميتوانند مرا مورد بخشودگي قرار دهند. واي کاش شما مرا به جرم آن گناهانم به محاکمه بکشيد ؛  حد اقل اينکه زنجيری را برگردن مردی بستم که باتمام وجودش تلاش داشت بما بفهماند که پاکستان دشمن اين کشوراست. اينکه دوسيه اي به  غرزی رويدست گرفته نشده جاي هيچ تعجبي نيست ؛ به تکرار مکرر گفتم وادامه خواهم داد که ديدبان حقوق بشر يک حرف ويک کار ويک هدف در افغانستان دارد و آن له ونابود و ترورشخصيت جهادی همين است  وديگر هيچ ؛  وهيچ  و هيچ  ؛  نه تغاري شکسته ونه ماستي بزمين ريخته شده است.


سخن گفتند واعتراف کردن کار سادة نيست وکار هرکسي هم نيست .


 چرا تو نميتواني گذشته خود را بگردن بگيری وبگويي که چکاره هستي وچه کارهاکردي ودرحال انجام چه برنامه هاي قرارداری؟


ديدبان حقوق بشردر افغانستان  نيمي از بودجه های امدادي را بمصرف ميرساند ووزن هر دوسيه اي که برای هر مجاهد میسازد بيش ازسي کيلو است اما اين مرابياد اين قصه مي اندازد و درمثل (  مناقشه نيست ) :


           درانبار خوراکي موشها جمع شده بودند وبااستفاده ازنعمات آن به عيش ونوش بذل و بخشيدن و به اسراف کشاندن روز و شب ميگذراندند ؛ گربه اي سبب پريشاني خاطر آنها شد واين شهد زندگي بکام شان تلخ گرديد.


            جلسه هاترتيب دادند ومشورتها انجام گرفت تاباالاخره زنگوله ونخي را يافتند که برگردن آن گربه نهند ؛ که هرگاه گربه بيايد صدای زنگوله موشهارا مطلع نمايد ؛ خوشحالي ها وبزم های شاديانه گرفتند وخود را رها وآزاد وانمود کردند که باري ديدند سرباند موشها پريشان خاطرگرديد ؛ موشها جمع شده وسبب را جويا شدند ؛ اوگفت بلي ما ترتيب همه چيز را گرفتيم اما اين نخ وزنگوله را کي به گردن گربه مي بندد ؟ سرها پائيين افتاد ودل ها اندوهگين گرديد.


   هرکه بافولاد بازو پنجه کرد      ساعد سيمين خود را رنجه کرد.


           من يک راه حل را پيشنهاد ميدارم : زور شما به هيچکسي نميرسد ؛ زاغ تنها صداميکشد وماکيان قُد قُد قُدا ميکند اما من حاضر ميشوم وديدبان حقوق بشر دوسيه کل جهادي هارا برعليه من ترتيب دهد وسپس به نمايندگي ازهمه جهادي مرا يا بدار ويا بجوخه اعدام وهرطوريکه ميخواهيد سربنيستم کنيد واين دوسيه را براي هميشه به بنديد وبپذيريد که دساتير قرآن مبني برکشتن سران کفر است ؛  نه سران اسلام واين ملت و اين مردم بعدازهمه کله جنباني های که بادشمنان وطن ودشمنان دين  اگر داشته باشند روح وروان شان همان جهادي ها هستند.


دريک کلام يک ملي متر جايگاه دين مسيح در اين کشورنيست سعي بيهوده وتلاش بيجاي شما بهمان تقلاي پياده کنندگان کمونيست ميماند که درنتيجه بيل وداس زارعان گردن شان را نشانه گرفت.


 


خوب است که اين قصه راهم بخاطر بسپاريد:


           روزی خروسي و سگي درکنار بياباني به خرابه رسيدند وباکمال تعجب ديدند در اين خرابه کسي زندگي نميکند باهم باب مذاکره راگذاشتند ؛ خروس گفت من اذان ميدهم وسگ گفت من عو عو  ميکنم وخواستند که بااين سروصدای شان مردم را به آن مخروبه برگردانند ؛ روباهي از دور صدای اذان خروس را شنيد وبطمع صيد آن خودش را به خروس رساند و خروس بدرخت پريد وسگ روباه را دنبال نمود و دُمب اورا گرفت وکشيد تاکنده شد وروباه در پشت ديواری ايستاد واز سگ سوال نمود که بچه منظوری اينجا جمع شديد؟ سگ گفت ميخواهيم اين ويرانه را آباد کنيم . روباه آهي کشيد وگفت: من با دُمب کنده رفتم ؛ اما شماهم ده آباد کن نيستيد.


          


 


  ازبرای جيفه عوعو ؛ تابکي همچون کلاب


                           برسر مردار تاکي چون کلاغان غار غار .


 


نوراحمد رجاء


31-1-2008


noorahmad1957@yahoo.com


+ نوشته شده در  ساعت   توسط قلم  | 

 

اطلاعات کامپيوتر شما



New Page 5

بیرق های افغانستان
تصاویر از افغانستان
عزیز یار
ترفند ویندوز
کود موزیک
ترفندهای ویندوز
فکاهی انگلیسی و فارسی
آهنگ های ترکی فارسی عربی
طاهر شباب
منابع آموزش زبان انگلیسی
آموزش انگلیسی آنلاین
سلام زبان
آموزش ازمبتدی تا پیشرفته ویندوز
آموزش اکسل
بانک نرم افزار
ترفند و آموزش رایگان
آموزش شبکه
شعری از زمان بمباران کابل
نشر نیما
آلاچیق صبح
ظاهرشاه در تبعید
بدو بیا تو
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK