|
این وبلاک برای شما معلومات در مورد مقاومت مردم افغانستان را بیان خواهند کرد
|
|
|
|
||||
برف و سرما مهمان كدام طبقه است؟!"گزارشگر: جاويد روستاپور" رفته رفته فصل خزان به پايان رسيد. آخرين برگ مرگان از درخت به زمين افتاد. خزان مسندش را به زمستان واگذار كرد، جاي رنگ زردي را سفيدي گرفت. آنان كه تا ديروز از بام تا شام با رنگ هاي زرد و قلب هاي پردرد، پي لقمه ناني مي گشتند تا با خانواده خود در زير چتر نيم بند خود به اميد زنده ماندن زندگي كنند، با رسيدن فصل زمستان اميد به زنده ماندن هم تا فصل بهار ندارند.
جاده هاي كابل در تابستان فقط بدترين مرض ها را از طريق خاك و آلودگي هوا توليد مي كند و حالا سرماي زمستان، براي آناني كه در خانه هاي بي دروازده زندگي مي كنند هشدار مرگ را مي دهند. ساعت، 9 صبح را نشان مي داد شب قبل، باران باريده بود، هوا درحدود 8 درجه زير صفر قرار داشت از طرف كارته سه به مسير دهمزنگ در حركت بودم وقتي از ليسه غازي مي خواستم بگذرم مقابلم ساختماني ويران شده به چشم مي خورد كه در طول سالهاي جنگ تخريب شده و ديوارهايش سوراخ سوراخ شده بود، در نزديك ساختمان تخريب شده كه رسيدم، در منزل دوم ساختمان صحنه جالب، توجه مرا به خود جلب كرد، چند طفل خورد سال در بالكن ساختمان كه هر لحظه امكان چپه شدنش مي رود گردهم جمع شده بودند، آرام به طرف سرك عمومي نگاه مي كردند. با صدايي بلند براي شان گفتم، برادرك هايم بياييد پايين كه آنجا بسيار خطرناك است، خداي ناخواسته چپه نشود اوگار شويد". يكي از اين اطفال كه در حدود 10 سال داشت با جرأت باور نكردني و با خشم گفت برو برو، سري ما ريشخندي مي كني، خوب ميفامي كه اينجا خانه ماست. با عجله به زينه پايه تخريب شده ساختمان نرسيده بودم و هنوز در منزل دوم بالا نشده بودم كه صدايي مرا به جايم ميخكوب كرد. بيادر خيريت باشد. اينجا فاميلي ها زندگي مي كنند. خانم نسبتاً ميانه سالي بود كه رويش را با چادر كهنه پيچانده بود. به طرفش نگاه كردم، گفتم، مادر! شما اينجا زندگي مي كنيد؟ با جديت گفت: بله بيادر، از شماست ساختمان، اگر از شماست به لحاظ خدا تا ماه حمل ما را وقت بدهيد. كه ديگر هيچ جاي نداريم. براي چند لحظه همه چيز را فراموش كردم.... گفتم مادر اينجا خو بسيار خراب است، و امكان چپه شدن ساختمان هرآن لحظه موجود است و از طرف ديگر هوا بسيار سرد است شما چگونه اينجا زندگي مي كنيد؟ زن در حالي كه دست هايش را مقابل دهانش گرفته بود گفت: تا وقتي كه زنده مي مانيم اينجا زندگي مي كنيم. ديگر كدام سوالي داري يا نه در غير آن زود از اينجا برو و بگذر كه ما به حال خودمان باشيم. كرتي، كوت و سر وپوز تازه ات را براي ما نمايش نده، خدا مي داند پدرت وكيل است يا بابه جانت شاروال. اگه در همين جا هم ما را نمي مانيد.... حرفش را قطع كرده گفتم: ني مادر جان نه پدرم وكيل است و ني برادرم رئيس و ني بابه جانم شهردار، من خبرنگار هستم. وقتي طفل هاي شما را در بالا ديدم گفتم آنها را پايان بياورم كه خداي ناخواسته با اين ساختمان تخريب شده پايين نيفتند. زن بار ديگر به طرفم خيره شد و گفت خبرنگار هستي، خبرنگار، خو حالي كه دانستي در اينجا هم انسان هايي هستند كه ماه ها شده شكم نيمه گرسنه و تن نيمه برهنه زندگي مي كنند. چه مي خواهي بكني؟ ما نه پطلون داريم. و نه كسي اينجا نيكتايي دار است كه شما همرايش مصاحبه كنيد. شما خبرنگارها هم به خاطر خبر واقعي هرجايي نمي گرديد. بلكه بخاطر نيكتايي دار و نام و نشان پيدا كردن به خود كوشش مي كنيد. به راستي زياد حالم خراب شده بود. وضعيت ناگواري برايم دست داد. با زبان نيمه بند گفتم ني مادر جان اين طور هم نيست. وظيفه ما فقط بيان و نشر واقعيت هاست. زن خنده تلخي كرد و گفت واقعيت؟ بشرم از گپ هايتان! مه همراي طفل هايم شب ده دفعه از سردي هوا مي ميرم و زنده مي شوم، اين واقعيت، در تابستان از گرمي و بوي در اين ساختمان خرابه، اطفالم ده دفعه مريض شدند، حالا تمام اولاد هايم از سردي هوا آمده اند در بالكن كه آفتاب بگيرند، اين واقعيت نيست؟ ما انسان نيستم؟ با زبان نيمه بند گفتم واقعيت است مادرجان واقعيت است! گفت: خوب كه واقعيت است برو وصداي ما را به گوش آناني كه بنده خدا هستند و انسان هستند برسان. تو اگر يك خبرنگار واقعي باشي و مانند ديگران منافق و دروغگو نباشي تمام گپ هاي مرا به تلويزيون تان نشر مي كني. خواستم سوالي ديگر از خانم پرسان كنم ولي زن با جديت گفت بيادرجان همه گپ هاي ما همين است. ديگه چيزي براي گفتن ندارم نگهبان اولادهايم خداوند است. شما لطفاً مزاحم ما نشويد زود از اينجا برويد. هنوز به فكر زن واطفال وصحنه قبلي بودم كه خاك باد تندي مرا از جايم تكان داد وچشم هايم را براي چند لحظه كور ساخت، اما در همان لحظه اول كه توانايي ديدن را داشتم متوجه شدم كه چند كروزين شيشه سياه باسرعت بيش از حد، ازسرك رد شدم و گرد و خاك را بروي عابرين گل افشاني كردند. وقتي به دفتر رسيدم تمام قضيه را باخط درشت نوشتم و به جناب سردبير گفتم بايد موضوع من بيكم و كاست چاپ شود. وبايد انسان وعاطفه را به زبان انسانيت فرياد كرد. نه اينكه بخاطر منافع شعار داد و از ديدن واقعيت ها چشم ها را كور وگوش هايمان مانند روند امروزي كر بياندازيم. برگرفته از پیام مجاهد
+
نوشته شده در ساعت توسط قلم
|
|
|||||
|
|||||