داستان موش و گربه
داستان موش و گربه
"نويسنده: يوسف ناظم/برگردان: عبدالرخیم احمد پروانی" داستان موش و گربه، داستان خيلي قديمي است. عمر اين داستان به اندازه عمر موش و گربه طولانيست. ما با هر دوي شان پيوند داريم. با يکي از آن ها دوستي داريم، با ديگري دشمني و اين از آن جهت که هنگامي انسان خانه يي بنا مي کند، هر دوي اين حيوان اين خانه را از آن خود دانسته در آن مقيم مي شوند. خانه گربه آباد که با اجازه انسان در خانه مقيم مي شود، اما موش ضرورتي براي گرفتن اجازه نمي بيند. گر چه حيوانات در مجموع به گرفتن لايسنس و اجازه نامه عادت ندارند، اما موش خو بيخي در قصه يي اين گپ ها نيست و پرواي قاعده و قانون را ندارد. انسان هر چه نان و روزي پيدا مي کند، براي خودش کافي نيست، اما اين موش... از اين نان و روزي هم مي زند و چاره خود را مي کند. بدتر از آن کوپون هم ندارد، زيرا مي داند که با کوپون آنقدر آرد روغن به دست نمي آيد که به آن اهميت قايل شد، ازينرو خود تپ و تلاش مي کند و آنقدر آذوقه گرد مي آورد که براي يک ده کوچک کافي مي باشد. در کشور هاي ديگر اين فعاليت موش ها، به مذاق شهرداري و ديگر مسوولين برابر نيست و به همين جهت است که دولت و مسوولين سخت مخالف موش ها هستند. شهرداري ها مستقيم به موش ها فهمانده اند که آن ها در جمله شهروندان نمي آيند و بايد نان و روزي خود را از جاي و طريق ديگري کمايي کنند.
يکي از شهرداري ها براي دستگيري موش ها، لک ها روپيه براي ساختن تلک مصرف کرد، اما يک موش هم گير نيامد. قديم ها تلک ها هم طور ديگر بود، اما حالا موش ها به سر و راز اين تلک ها فهميده اند و زود خود را در گير نمي دهند، بتر از آن بين خود به حماقت انسان ها خنده هم مي کنند که به عوض اينکه اين قدر پول براي ساختن تلک مصرف مي کنن، چرا به يک کار خوب ديگر به کار نمي اندازند.
شهرداري ديگري براي کشتن هر موش يک مبلغ پول جايزه تعيين کرد. مطابق طرح اين شهرداري، هر کسي که يک موش را مي کشت، در برابرش پول مي گرفت. وقتي خبر اين طرح به گوش موش ها رسيد، نه تنها از خنده روده کفک شدند، بلکه گفتند انسان ها را چه بلا زده که طرح هاي عجيب و غريب مي ريزند. حتي اگر يک نفر موشي را هم بکشد، آيا لاشه او را گرفته از بازار عمومي عبور کرده به شهرداري مي رود تا ده پيسه به دست بياورد. آن هم در شهرداري که به خاطر اين ده پيسه بايد پيش ده مامور گردن پتي کند. اين طرح نيز کارآيي نداشت و به باد فنا رفت و اما شهرداري يک شهر بزرگ، طرحي ريخت بسيار اساسي که حتي موش ها شگفت زده شدند و گفتند که چطور شد انسان ها اين قدر هوشيار شدند و اين فکر به کله شان خطور کرد. مطابق طرح اين شهرداري، به هر کسي که يک موش را مي کشت، يک تکت لاتري جايزه داده مي شد. همين بود که در هر خانه کشتن کشتن موش ها شروع شد و حتي پيرزنان و پيرمردان که از بيکاري رنج مي بردند، دست و آستين بر زدند و به موش کشي آغاز کردند. به اطفال عوض کارخانگي مکتب، تعليم موش کشي مي دادند. لاتري سه چهار نفر در قرعه، مستحق جايزه نيز گرديد. با پول اين جايزه چيزهاي جديدي از قبيل تلويزيون و يخچال به خانه هاي آنان آمد و ديگران اين را ديده بيشتر از پيش به دنبال موش ها افتادند. در هر خانه سه چهار تکت لاتري موجود بود و خود شهرداري که از بيکاري نمي دانست چه کند و پول کارمندان خود را چطور بدهد، حالا فرصت سرخاريدن نداشت و حتي به کارمندان خود اضافه کاري مي داد. موش ها تلفات بسيار دادند و تصميم گرفتند که براي سعادت خود بايد با اين شهرداري ظالم کاررا تصفيه و خود را از شرش برهانند. موش هايي که در ديگر شهرها مي زيستند، از قضيه خبردار شده، خود را نزد هم جنسان خود رسانيدند. تعداد اين نوآمدگان بيشتر از تعداد موش هاي مقيم بود. کار به جايي رسيد که شهر را موش گرفت.
حس اتحاد بين موش ها خيلي قويست. اگر چه موش ها هر کدام سوراخ هاي جداگانه براي خود مي سازند، اما در زندگي روزمره معمولا با هم هستند. وقتي از سوراخ خود بيرون شده و مي خواهند به خانه يي حمله کنند، دو سه چهار موش ديگر را نيز با خود مي برند. در بين موش ها، موش خودخواه بسيار کم يافت مي شود. آن ها اصل "زندگي کن و بگذار زندگي کنند" را به خوبي مي دانند و مطابق به آن عمل نيز مي کنند. تا حال ديده نشده که موشي با موش ديگر جنگ کند. موش ها آنقدرهوشيار هستند که بدانند قتل و قتال باعث نابودي خودي شان مي شود (چيزي که انسان ها نمي فهمند)، اما انسان ها از موش ها بسيار چيزها هم آموختند. مثلا از سوراخ موش ها ياد گرفتند که چطور تونل بزنند. انسان ها از اين تونل براي تخريب دشمن و عمراني خود استفاده ها کردند.
مي گويند که گربه خاله موش است. معلوم نيست که چطور اين رتبه والا به گربه داده شده است، زيرا موش ها از نگاه هوش و منطق خيلي از گربه ها جلوتر هستند. اگر موش ها از لحاظ ظاهري، از قيافه زيبايي برخوردار نيستند، چه فرقي ميکند، آن ها که ادعاي شرکت در مسابقات زيبايي نکرده اند. اما ببينيد، موش ها چقدر از همت بلند برخوردار هستند. از کمايي و آبله کف دست خود نان مي خورند و هيچوقت گدايي نمي کنند، در حالي که گربه ها هميشه دست شان سوي ديگران دراز است. گربه ها آنقدر مغرور هستند که به همان غذايي که براي شان داده مي شود، قناعت نمي کنند و شير هم مي خواهند. در حالي که بسياري از کودکان شير نمي يابند، بايد صبح و شام براي گربه ها کاسه شير آماده باشد. از بس که اينان با انسان ها زندگي کرده اند، خوي و عادت شان خراب شده است. آنان آنقدر مغرورهستند که فکر مي کني رييس خانواده هستند. چندان وفادار هم نيستند، فقط شکل و قيافه شان قشنگ است و بس. اطفال اينان را زياد دوست دارند و گاهي در آغوش اين و زماني در آغوش ديگري مي خزند. در دنيايي از عيش و عشرت زندگي مي کنند و حتي در بستر گرم و نرم مي خوابند. شايد خواب هم مي بينند، اما اين ها به ديدن خواب چه ضرورت دارند؟ خواب ديدن که کار انسان هاست، که دل خود را به آن خوش مي کنند. گربه ها به اين خاطر خواب نمي بينند که هر چيزي مي خواهند به دست مي آورند.
گربه ها آنقدر استراحت طلب هستند که تا به حال کسي نديده است که گربه يي براي خود خانه بسازد. همين استراحت طلبي و بيغم باشي شان است که حتي در دفاتر دولتي هم جاي گرفته اند. در بسياري از دفاتر دولتي گربه را به خاطري نگه مي دارند که موش ها را شکار کنند. از آن جايي که ممکن نيست براي گربه ها معاش نقد پرداخته شود، براي شان ماکولات داده مي شود و اين ماکولات آنقدر زياد است که گربه ها را تنبل ساخته و شوقي براي شکار موش نمي داشته باشند. گربه ها با ديدن ديگران که در دفتر مي خوابند، بدآموز شده در کنجي مي خزند و مي خوابند. حتي کار شان به جايي رسيد که رشوه خواري را شروع کردند. گاهي از يکي شير مي خواستند و زماني از ديگري نان. باري، بعضي از کارمندان دفتر از ديدن عيش و عشرت گربه، حس حسادت شان تحريک شد و در راپور سالانه بر خلاف گربه چيزها نوشتند تا اينکه از دفتر اخراج شد.
گربه اگر چه از قيافه ظاهري خيلي معصوم به نظر مي رسد، اما در حقيقت خيلي ظالم و ستمگر است. ناريال اگر چه در ظاهر سخت است، اما درونش نرم است، گربه ها اينطوري نيستند. گربه ها ظاهر رنگين و پشم هاي ابريشم گونه دارند و چنان در آغوش انسان ها جاخوش مي کنند، گويي که فرزند انسان باشند، اما همين گربه ها دل خيلي بي رحم و ستمگر دارند. اگر زياد گرسنه باشد، حتي چوچه خود را مي کشد و مي خورد. ميمون ها لاشه چوچه هاي خود را تا چند روز در آغوش نگهداشته و سوگواري مي کنند. پرندگان براي تغذيه چوچه هاي شان، ساعت ها پرواز مي کنند تا دانه يي يافته و در دهان آنان بگذارند. کانگروي ماده را ببينيد، فرزند خود را از خود دور نمي کند و هميشه در دستکول خود مي گرداند. همه جانوران فرزندان خود را دوست دارند، صرف همين گربه است که از فرزند خود نفرت دارد و رهايش مي کند.
موش ها به همين خاطر از گربه ها مي ترسند، زيرا مي دانند که گربه، گربه ني ، بلکه دراکولاست. مثله کردن موش ها و خون آن ها را نوشيدن، بازي سرگرم کننده گربه هاست. موش ها جهان را ديده اند و مي دانند که شير هم شکار مي کند، اما شکار خود را قبل از خوردن، آزار نمي دهد. چلپاسه هم، حشرات و غيره را مي خورد، اما قبل از خوردن، نمايش راه نمي اندازد، شکار مي کند و مي خورد و بس.
اما اين گربه، شکار خود را گير مي اندازد، بعد رها مي کند و باز مي گيرد. اين شکار ني که ظلم است، سمتگري است. آهسته آهسته کشتن و ظلم مداوم را گربه ها شايد از خانه انسان ها و از قصه هاي خشو و عروس ياد گرفته باشند.
زماني موش ها از اين کشت و کشتار و ستم گربه ها به جان آمدند و جلسه بزرگي تدوير کردند. در اين جلسه فيصله شد که موش ها بايد به گردن گربه ها يک زنگ بياويزند که هر بار گربه نزديک شان آمد، آنان آگاه شده خود را پنهان سازند. بعد اين مشکل پيش آمد که خوب، گربه و زنگ هر دو موجود، اما کي زنگ را به گردن گربه بيندازد. زنگ که حلقه گل نيست که گربه مثل آدم ها ، آن را به خوشي به گردن خود بيندازد. در اين کار خطر جان است. همين بود که اين فيصله تطبيق ناشده باقي ماند. آوردن اصلاحات و دگرگوني، شجاعت و دليري مي خواهد. به هرحال، زندگي ادامه يافت و آهسته آهسته تغييراتي رونما گشت. حتي مي بينيم که انسان ها نيز حالا از کساني مي ترسند که قبلا از آن ها مي ترسيدند. مثلا، حالا استاد از شاگرد مي ترسد. اگر استاد شاگردي را ببيند، راهش را کج مي کند تا با او مقابل نشود. کارفرما از کارگر مي ترسد. شوهر از خانم و پدر از فرزند و دولت از ملت در هراس است. اين ها آنقدر از يکديگر مي ترسند که گويي يکي شان انسان باشد و ديگرش نه. وضعيت جنگل نيز تغيير خورده است. در زمانه هاي قديم شير فقط از شير مي ترسيد، اما حالا شير از گرگ نيز مي ترسد. روباه ها خيلي شجاع شده و طرف هر کس جشم مي کشند. گربه ها نيز از اين دگرگوني گربه ها نيز بي نصيب نماندند. حالا گربه ها هنگامي که موش را مي بينند، در يک گوشه مي نشينند. اوضاع خانه ها نيز تغيير کرده است. حالا کمتر کسي به گربه ها کاسه شير پيش مي کند. آذوقه و ديگر تسهيلات نيز براي شان به مشکل دستيابي مي گردد. اما از طرف ديگر وضعيت موش ها خيلي خوب شده است. تمام گدام ملت براي شان باز است. حتي به ورزش نيز رو آورده اند و پنداري حالا گربه ها را طاقت مقابله با ايشان نيست. ورزش هم کار خوبيست، اگر گربه با انسان ها همصحبت نمي شد و تنبلي را کنار مي گذاشت، به اين سرنوشت دچار نمي شد. او مي توانست با کنار گذاشتن تنبلي، سر پاي خود بايستاد و از ديگران طالب کمک نشود. حالا وضعيت گربه به جايي رسيده است که سر راه انسان ها ظاهر نمي شود، حتي اگر با انسان روبرو هم شود، انسان پروايش را ندارد. گربه يي که از موش بترسد، کي به گربه مي ماند. حالا وضعيت اينطور است که اگر موشي سر راه انسان ظاهر شود، انسان فکر ميکند که از آن راه بگذرد ياخير؟ اما اين آخر کار نيست. زماني خواهد رسيد که اگر انساني سر راه موشي ظاهر گردد، موش در اين فکر خواهد شد که از آن راه بگذرد يا خير؟ پایان
http://www.arghavaan.blogfa.com
برگرفته از پیام مجاهد
